![]()
![]()
سلام به دوستای عزیزم ![]()
امیدوارم حاله همتون خوب باشه و همیشه شاد باشین ![]()
این آخرین آپ وبلاگم هستش , دیگه نمی تونم به وبلاگم برسم ![]()
به خاطر مشکلاتی که برام پیش اومده می خوام وبم رو تعطیل کنم ![]()
البته حذفش نمی کنم ولی دیگه آپ نمی کنم
ولی هر چند وقت می یام یه سری به نظراتم می زنم
همین جا از تمام دوستانم که به من لطف داشتن نهایت تشکر رو می کنم
به خصوص از ( آبجی هلیای عزیزم , آبجی شیرینم , نیلوفر عزیز) و همه ی دوستام که به من لطف داشتن ![]()
خلاصه که من توی این وب دوستای زیادی پیدا کردم و چیزهای زیادی یاد گرفتم ![]()
با تشکر سامان ![]()
![]()
![]()
![]()
غروب آخر شعرم آرامش دریاست ![]()
فقط برام دعا کنین ![]()
تنهام نزارین گاهی بهم سر بزنین و نظر برام بزارین ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
( خداحافظ ) ![]()
امیدوارم حال همتون خوب باشه
خیلی خوشحالم چون از اون ماجرا یک درس خیلی خیلی بزرگ گرفتم
هر چند که به عشقم رسیدم ولی فهمیدم صبر و تحمل چیه ! و از همه مهمتر توکل به خدا کردم
باورتون نمی شه درست مثل آب خوردن , خودش اومد و باهام دوست شد
البته چند تا مشکل دیگه پیش اومد ولی من به اونا اهمیت نمی دم
فهمیدم که عشق به خیلی چیزها و کسهای دیگه هم وجود داره
نمی دونم , بازم توکل به خدا هر چی خودش بخواد همون می شه
دعا کنین برام این ماجرا آخرش به خوبی تموم بشه
بازم مرسی از راهنمایی دوستای گلم که خودشون می دونن کیا هستن
ان شاالله همگی تون همیشه در زندگی شاد باشین و غم نبینین

ترانه شکستنی
من شکستم شک نکردم
هزار بار مردم و می میرم و باز ترک نکردم شک نکردم
خیال کردم بری میری از یادم تو رفتی و نرفت چیزی از یادم
تو رفتی و تازه عاشق تر شدم از اونی هم که بود بدتر شدم من
صبح تا شب این شده کارم که واسه چشات ببارم
خدای عاشقایی تویی تموم کسو کارم
تو به داد من رسیدی وقتی تنهایی ام رو دیدی
نذاشتی برم از دست مگه چیزی هم هنوز هست
نازنینم امید شیرینم من به جز تو کسی نمی بینم
از اون روزی که رفتی یه روز خوش ندیدم
به جز دستای گرمت پشت پناهی ندیدم
زندگیمو به پای تو دادم اون روزا رو نمی ره از یادم
نازنینم برس تو به فریادم
گلم مرسی که رسیدی به فریادم
همیشه تو بودی در خاطراتم و با تو خواهم ماند تا قیامت
با تو خواهم ماند (عشق)
سامان

سلام به همه ی دوستای گلم
نمی دونم چی بگم و از کجا بگم . چون دارم دیونه می شم , خیلی حالم گرفتست , بغض گلومو گرفته
چون یکی از بدترین تجربه های تلخ زندگیمو تجربه کردم . انوقدر ناراحتم که نمی فهمم که چیکار می کنم.
چون ازعشق یه ضربه خوردم که دارم منفجر می شم , خیلی بده چون کلی الافی واسه یکی که دوسش داری بکشی, صبح, ظهر, شب که بتونی بهش برسی درست روزی که کارو می خوای تموم کنی یکی دیگه به خاطر خودخواهی دخالت کنه و همه چیزو خراب کنه .
عاشق یکی بودم , به خاطرش کلی از کارو زندگی افتادم , اول نمی خواست دوست بشه ولی کم کم نرم شد .
اون روزا کلی شاد بودم . آخرین روز که با ماشین رفتم اون دیگه واقعا می خواست دوست بشه , ولی از اونجایی که مدرسه ای بود یکم بچه بود , منم ظهر شد رفتم دم مدرسشون که کارو تموم کنم ولی از اونجایی که دوست حسودش نمی خواست اون با من دوست بشه یک نقشه کشید که پسر عموهاشو فرستاد که منو بزنن خلاصه که معرکه ای راه افتاد که نوشتن جالب نیست.
ولی به خاطر یک حسودی بچگونه چند روزه که زندگیم بهم ریخته , الانم چون دلم پر بود این آپو گذاشتم که شما دوستای گلم راهنماییم کنید.
مرسی اگه من این وبو دوستای گلی مثله شما نداشتم میمردم .
عشق یعنی لرزش همه ی وجود دربرابر معشوق
عشق یعنی زندگی را بندگی
عشق یعنی سوختن و ذوب شدن
عشق یعنی در آبی آسمان غرق شدن و آبی شدن
عشق یعنی یک لبخند یک نگاه پنهان
عشق یعنی هرچه دردل آرزوست
عشق یعنی تاابد رسوا شدن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی گوهررا در صدف تنهائی نهان کردن
عشق یعنی در حریم نرم و لطیف راه رفتن
عشق یعنی زیبا دیدن...زیبا شنیدن..زیبا گفتن
سامان
هرچه میخواهم غمت را در دلم پنهان کنم
سینه میگوید که من تنگ آمدم فریاد کن
نمي دانم چرا رسوا شد اين دل
غريب و بي کس تنها شد اين دل
نمي دانم چرا از ابر گريان
نصيب ما نشد يک قطره باران
نميدانم چرا با من چنين کرد
دل ديوانه را عاشق ترين کرد
نمي دانم چرا سبزي خزان شد
وجود خنده اي بر ما گران شد
نمي دانم چرا دلها شکسته
زمين و اسمان از هم گسسته
نمي دانم چرا من را فدا کرد؟
نمی دانم!!!
__________________________________________
چه زود یه سال گذشت ....
دیروز دوباره مثل همیشه از دور سر مزارش حاضر شدم ..هیچ وقت جرات نکردم برم جلو تا واسه یه بارم که شده دستمو روی سنگ پاک قبرش بکشم .
هر وقت پیش من بود می خندید..اصلا انگاری تمام غصه هاشو فراموش می کرد...
همیشه به من می گفت که یه روز از شر این زندگی که پر از نفرت خلاص میشم ..می گفتم چی میگه...یعنی چی نسترن ؟
می گفت تو نمی دونی و هیچ وقت نمی فهمی که من چی می گم...تو از یه خانواده ای و منم از یه خانواده..
بهش می گفتم نسترن وقتی پیش منی خواهشن از این حرفها نزن ..هیچی نمی گفت و هر جوری من دوست داشتم رفتارمی کرد..هیچ وقت نتونستم درکش کنم ..اون حق داشت ..من هیچ وقت دردهایی که اون کشده بود و حتی تو خوابم ندیده بودم ...
بیشتر وقتها بهم می گفت بیا واسه همیشه این ارتباطمون رو محکم کنیم ...
.اما من اون موقع فکرم چیزی دیگه ای بود...می خواستم خوش بگذرونم . اما من چقدر بی خیال بودم ...اون منو واسه این انتخاب کرده بود تا بهم تکیه کنه ....
.نسترن من خوشگل تر از هر دختری بود که دیده بودم ...چهره ی معصومش هیچ وقت بهم اجازه نداد تا با اون مثل بقیه دوستام رفتار کنم ...روزهای آخری اومده بود پیشم و گریه می کرد ..می خواست که کمکش کنم ..می خواست که از دست خانوادش نجاتش بدم ..
اون یه دختر بود..چی کار می تونست انجام بده ...همه ی دل گرمیش من بودم ...ازش چند روزی فرصت خواستم تا فکرامو بکنم...وسایلمو جمع کردمو و بهش زنگ زدم و گفتم به اون بابا و داداش بی لیاقتت بگو که می خوای بری ...باهاش قرار گذاشتم جای همیشگی ...مثل همیشه زود تر از من اونجا منتظر بود...اومد تو ماشین پیشم نشست...گفت چی کار می خوای بکنی ..گفتم چند روزی دوتایی می ریم مسافرت...قبول نکرد ...گفت ما نمی تونیم با هم بریم مسافرت ...گفتم پس چی کار کنیم ...مثل همیشه گفت :، نمی دونم ..دیگه بهش اصرار کردم و گفتم فقط چند روزی می ریم و بر میگردیم ...واسه روحیت خوبیه ...مونده بود چی بگه ...یه لحظه فکر کرد..بعد گفت بریم...گفت منو برسون خونه تا وسیله هامو جمع کنم..گفتم هیچی نمی خواد برداری....الان مثل یه دختر خوب میری خونه من فردا صبح میام جلوی خونتون...منم میریم خونه دوستم ببینم می تونم کلید اون که بهش می گن ویلا رو از باباش بگیره (در واقع یواشکی برداره)
دیگه چیزی نمونده بود که برسیم ...از اهالی تند تند آدرس می پرسیدیم که گم نشیم ...بلاخره پیداش کردیم ...
ویلاش زیاد جالب نبود...اما از هیچی بهتر بود....بهش گفته بودم ویلامون کنار دریاست .
.اما دریایی نداشت ...
رفتیم تا رسیدیم به دریا ..نسترن به دریا ماتش زده بود...انگاری روحش از تنش جدا بود ...
اروم اروم رفت کنار ساحل ..رفتم کنارش واستادم ...
گفتم می خوای یه کاری کنم که بعدش منو بزنی ...گفت چیکار ؟ گفتم می ندازمت توی آب ..
.دیدم داره فرار می کنه ..با خودم گفتم حتما دوست داره که فرارمی کنه ...پس رفتم دنبالش ...
هم می خواستم بگیرمش وجفتمون رو بنداز پام گیر کرد و افتادم رو زمین و خیس آب شدم ..
.شروع کردم به ناله کردن که اخ پام شکست ..
باور کرده بود...اروم اروم اومد پیشیم اما قسمم داد که خیسش نکنم ..منم راستشو بخواین دلم نیومد خیسش کنم ...
چند باری نمی دونم از کدوم قبرستونی پیداشون شده بود بهمون گیر دادن ...اما هیچ کاری نمی تونستن بکنن...
سه روز تو بابلسر بودیم بعد برگشتیم ...چقدر لذت برد ...من تو این مدت فقط شاهد نسترن بودم ..می دیدم که چقدر اروم شده ...انگاری تازه به دنیا اومده بود...همش خنده..همش عزیز ، عزیز ....
توراه بهم می گفت اگه یه روزی بخوای دیگه منو نبینی چه جوری این کارو می کنی ...بهش گفتم فکر میکنی من اینقدر سنگ دلم که بخوام تو رو تنها بذارم ..اینو که شنید خیالش راحت شد...رسیدیم تهران ...گفتم خونه نرو الان خسته ای بیا امشب و من می برمت خونه یکی ...فردا برو خونه..گفت کجا...بردمش پیش دختر عموم...ازدواج کرده اما با شوهرش طبیعی بودم ...منم رفتم خونه باز یه عالمه سوال و جواب که باید پس می دادم...
همش به نسترن فکر می کردم که تو خونه چی میشه ...باهاش چی رفتاری می کنن...می ترسیدم ...بهش زنگ زدم و بهم گفت نگران نباشه....تا اینکه نسترن رفت خونه...بهم زنگ نمی زد...سه روزی گذشت ...گفتم می رم در خونشون...ظهر بود رفتم اما جرات نکردم در بزنم ...واسه همین بعد از ظهرش رفتم دنبال یکی از دوستای دوستم.بهش گفتم می ری در می زنی و دیگه خودت بلدی ...رفته بود در زده بود..با داداشش حرف زده بود...قیافه این دختره هم اینقدر تابلو بود که داداشش فکرکرده بود نسترن با این دختره می چرخه ....بد و بی راه بهش گفته بود و اینم چیزی نگفته بود و اومد...
می تونستم حدس بزنم چی شده بود...بی چاره نسترن ...پیش دو تا غول گیر کرده بود..واقعا حیف اون که پیش اونا بود....چند روز دیگه هم گذشت ...جرات نمی کردم که به هوای خواستگاری برم خونشون ...اصلا می ترسیدم به بابام بگم که زن می خوام ...اونم نسترن که وضعشون این بود....دیونه شده بودم ...همه فهمیده بودن که من یه جوری شدم ..اصلا حواسم سر جاش نبود...یه روز که مثل همیشه تو ماشین سر کوچشون واستاده بودم ...دیدم با داداشش دارن می رن بیرون ...از کنارم رد شد...منو شناخت اما اصلا بهم نگاه نکرد ...کی جرات داشت با اون غول بیابونی درگیر بشه ...چند باری می خواستم برم جلو اما نه..واسه نسترن بد میشد ..فقط خوشحال بودم که اون سالمه...خدا رو شکر نسترن من هنوز نفس می کشه ....پدرش معتاد بود...برادرش الکی ...وقتی مادر، امید و زندگی بچه ها رو سرشون نباشه همین میشه دیگه...مادرش وقتی نسترن ده ساله بوده تصادف کرده بود و ...
من بچه ای بودم که اصلا گریه نکرده بودم...یعنی دل سنگ بودم ...یعنی واسم فرقی نداشت هر کی هر چی میشد اصلا به من چه ...
اما وقتی اون روز نسترن از کنار ماشین رد شد ..نگاهم بهش دوخته شد ...اشکی که سالها تو وجودم بود سرازیر شد ....خواب و زندگی نداشتم ...هیچی باهام نمی تونست حرف بزنه ..چون بد جوری اعصابم بهم ریخته بود....هر کی هر چی می گفت باهاش دعوا می کردم....یه روز با دوستم بودم بهم گفت هنوز اون دختره رو داری ..گفتم کدوم ...با خنده گفت همون دختر بی چیزه ...چنان محکم گذاشتم تو گوشش که واسه هفت پشتش بس بود...کثافت فکر کرده بود که داره با حمال حرف می زنه .نمی دونست که وقتی می خواد بگه نسترن باید بگه نسترن خانم .
وای خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا آخه چرا خدا ...چرا با من این بازی رو کردی ...
تنها بودم ...هر روز تو پارکها..حساب سیگارم از دستم خارج شده بود....نمی دونم اما وقتی زیر پامو نگاه می کردم می دیدم یه عالمه ته سیگار افتاده رو زمین...
یه شبی که خونه بودم ..داییم اومده بود...گفت بیا بریم تو اتاق می خوام باهات صحبت کنم ...داشت نصیحت می کرد..اما من یه کلام از حرفاشو نفهمیدم ..چی می گفت ...چرت و پرت....اون حرف می زد تا اینکه گوشیم زنگ زد ...نسترن بود...مثل این جن زده ها از اتاق زدم بیرون ...به داییم خیلی بر خورد اما باید بگم به من چه ...
صدای زنگ نسترن بود...دستم می لرزید که وصل کنم ...می ترسیدم ...هر وقت زنگ می زد اولین حرفی که می زد این بود....قربونت برم ســــــــــــــــــــلام..._( چی ناز حرف می زد) منتظر بودم بگه اما نگفت ..گفت سلام..نمی تونستم حرف بزنم ...می گفت صدامو میشنوی .........داری گریه می کنی ......حمید....تو رو خدا جواب بده ....با صدایی گرفته گفت حمیدم باید همو ببینم ...خودش یه ساعتی قرار گذاشت ... فقط 15 دقیقه ...انگاری دنیا با تمام وجودش رو سرم خراب شده بود...
زندگی منم پر از نفرت شده بود...با یه سرو وضع خیلی معمولی و ساده رفتم سر قرار ..اما ایندفعه من زود تر رسیده بودم ...سرم رو فرمان ماشین بود که درو باز کرد نشست ...اروم سرمو بردم طرفش ..وقتی منو دید خیلی تعجب کرد ...چقدر فرق کرده بودم ...چقدر چشمام بی خوابی کشیده بود...چرا اینقدر ساکت شده بودم ...یه چیزی گفت خیلی جا خوردم ..منتظر بودم هر چیزی بگه جز این جمله ...حمید ببین دیگه تمومه... اره تمومه ..من تموم شدم دیگه ..من با تو جون گرفتم...با تو هم تموم میشم ...گفت دیونه نه من دارم ازدواج می کنم ....نه ، خدا این داره دروغ می گه ...می خواد منو بپیچونه ...نسترن داشتیم ...ازیتم نکن دیگه ...هیچی نگفت ..فقط سرش پایین بود و اگه می تونست زار زار گریه می کرد ...
نسترن بهم گفت تو که اینجوری نبودی . گفت یادته می گفتی من تو رو ترک نمی کنم اما تو می تونی ترکم کنی ...
خوب تو به قولت وفا کردی ...مجبورم حمید..تو رو خدا بذار راحت برم ...
نسترن چرا ؟؟با کی ؟؟؟چی شده ؟؟؟
یکی بود مثل خودشون ...نسترن کم ازدست اون دو تا رنج می برد این یکی هم روش ...بهش گفتم نسترن ما با هم خوشبختیم ...بیا با هم دیگه می ریم یه جایی دیگه زندگی می کنیم ....نه حمید وقتی می تونی بهترین زندگی رو داشته باشی ..چرا می خوای با من داغونش کنی ...گفتم داغون ؟؟؟ چی میگی نسترن ...من با تمام وجودم دوستت دارم.... بهم گفت دوستت دارم ، عاشقتم ، خوشبختت می کنم ، فرشته ی منی و.....اینا شده زندگی توووووووووو..اگه می خواستی تا حالا کرده بودی ...
نسترن تو خودتی که این حرفها رو میزنی..؟؟
حمید ببخشین من باید برم ...در رو قفل کردم ...گفتم حرفهای منو می شنوی و می ری ...باید بهم بگی چی شده ...تو هیچ وقت اینجوری با هام حرف نمی زنی ...با دستاش اشکاشو پاک کرد و گفت : تو رو خدا خودت رو بد بخت نکن ... حمید تو رو خدا بذار راحت باشم ...دوستت ندارم من مگه زوره ...
فکر می کنی من باورم می شه که دوستم نداری ...نه نسترن تو رو مجبورکردن..می دونم دوست داری من خوشبخت بشم ...فکر می کنی لیاقت منو نداری ...نه نسترن به خدا من بی تو هیچم...
گفت باشه حالا بذار برم .... می دونستم دیگه نمی بینمش ....
رفت...چی ساده...چی غمگیمن...چقدر سخت...
دختر بی چاره ...ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...من هنوز آدم نشدم ..چرا تمومم نمی کنی ..زندگی رو نمی خوام ...من شاهد زندگی رنج بار نسترن بودم....
چرا نتونستم واسش کاری کنم ....من خودمو مقصر می دونم ....اون نباید اسیر اون زندگی که نه باتلاق نفرت میشد....
رفتم پیش مادر بزرگم ...گفتم چی شده اما بهش گفتم قول بده به کسی نگه..چقدر مهربون بود اون روز ...پسرم دستا تو رو به آسمون بلند کن که زندگیش درست بشه …
زندگی بازی بدی با من کرد ...با من نه با نسترن ..اون چه گناهی کرده بود....دوستش دارم ....روزگار گل عمر اونو از شاخه چید ... چرا خدا اون ...چرا نسترن من ...اخه نمی دونستی منم بی اون داغون می شم ..اروم اروم من هم از بین رفتم ...دکتره بهم گفت تو هم مردی ...فقط تنها فرقی که داری اینکه حرکت می کنی ...کاش می تونستم کامل بمیرم ...کاش مثل اونایی می شناختموشن می رفتم ....
رفتن به همین سادگی !!
یه حسی می خواست منو بکشونه جای خونشون.. دلشوره داشتم..همش می ترسیدم نکنه اتفاقی افتاده ... همین که پیچیدم تو کوچشون ...یا امام رضا...امبولانس اینجا چیکار می کنه ....نسترن..غنچه ی من ....تو نه....مطمئنم تو نیستی...حرکت کرد و منم دنبالش ، تا رسیدن بیمارستان اما ........
نسترن فرشته ی آسمونی رفت پیش خدا....چقدربی صدا....
اون موقع روح منم دنبالش رفت... چرا من باید شاهد این چیزا باشم...اصلا چرا اون روز دیدمش ...چرا اون از من خوشش اومد...فقط می خواستی شاهد مردن من باشی؟؟ اره ؟؟
چقدر سخت به من گذشت این یه سال...بیشتر این روزها من از دور پیش خونه جدیدش بودم ...نذاشتم احساس تنهایی کنه ....شب و روز ...با نسترنم حرف می زدم...هر کی منو می دید می گفت اینجا چیکار می کنی ..اینجا که کسی نیست که نشستی ...نمی دونستن که محبوب من کنارمه...می ترسیدم برم جلو ...می دونستم اسمشو اونجا ببینمت همون جا کنارش جون میدم..
از اون روز دیگه زمان واسه متوقف شد ...کی باورش می شد .. حمید...پسری که اینقدر می خندید...اینقدر با صفا بود...اینقدر شیطون بود...به این حال و روز بیافته ....ای خدا با من چیکار کردی ....
چرا اینقدر زود اونو بردی پیش خودت .....قول می دادم که ازش خوب مراقبت کنم .
من هنوز به قولم وفادارم .
!!!..........
_______________________________________
رفتي اي مونس جان با غم هجران چه كنم
ارزوي دل من گشته به حرمان چه كنم
از فراق رخ تو،دل شده زندان بلا
ارزو بس به دل گشته به زندان چه كنم
با تو بودم چو گل و شاد به باغ و به بهار
بي تو با افت پاييز و زمستان چه كنم
به سفر رفته اي چون يوسف كنعان ز برم
گر نيايي به برم يوسف كنعان چه كنم
از فراق رخ تو ديده ي من گشته پر اب
بي تو من با دل و با ديده ي گريان چه كنم
رفته اي از بر ليلي تو مشو غافل از او
عهد و پيمان ز ازل بست دلم با دل تو
بعد از اين با دل بگسسته ز پيمان چه كنم
غم دل را همه دم مرهم و درمان بودي
بگذشت درد دلم از همه درمان چه كنم
سامان
وقتی رودهای سکوت جاری اند ٬ خاموش میشوم٬ با کلمه ها نمیتوانم تو را بیافرینم
و بی کلمه ها لحظه ای آرام و قرار ندارم.
ابری از شکوفه ها آسمان را پوشانده است٬شکوفه ها را میشکافم تا تو را ببینم.
زیر سقفهای حصیری٬ نمیتوان بوی گیلاسها را شنید.
باران می آید٬ باران می آید.چشم پنجره ها خیس است. آیا حرفهایم تازه می شوند؟؟
آن گنجشک تنها چه زود مرد!! آن تمشک وحشی چه زود از شاخه جدا شد!!
در بامدادهای برفی به یاد تو می افتم٬ که با سپیده ها آمیختی و آن قدر در نی لبک
غریب خود دمیدی که صبح از راه رسید و برگهای فرو ریخته به شاخه ها بر گشتند.
وقتی زیر نگاه ماه میخوانم٬ دلم می گیرد و صدایم باز میشود.
چه ساده تو را دوست دارم٬ کاش همه چیز شبیه تو بود٬ کاش گلهای رنگارنگی
که نامشان را نمیدانم٬عطر تو را داشتند.
چه ساده تو را صدا میکنم٬ همه مردم صدایم را میشنوند و با حیرت ترا نگاه میکنند٬
حتی مترسکها جان میگیرند و خون تازه ای در رگ سیبهای قرمز میدود.
باد هر چند که تند باشد٬ نمیتواند ستاره ها را با خود ببرد٬ به ابرها اجازه نمیدهم
که بین من و تو فاصله بیندازند.
نور تو بالا و بالا تر میرود و من دستهایم را باز میکنم٬ دنیا چقدر کوچک است.
کاش٬ جز صدای تو هیچ صدایی را نمیشنیدم و جز نام تو٬ نام دیگری را نمی دانستم!!
برو با همون که واسش ... پا رو قلب من گذاشتی
برو با رقيب عشقم ... تو ديگه دوسم نداشتی
واسه ی عشقت تو قلبم ... يه عالم ترانه ساختم
نگو صادقی به عشقت ... تو رو باختم و شناختم
عزيزم سرت سلامت ... چرا قلبمو شکوندی
عزيزم خدا به همرات ... چرا شعرمو نخوندی ( منو با خودت نبردی )
عزيزم خدا بزرگه ... هميشه يادت بمونه
من واست ميميرم افسوس ... نگو آخر زمونه
تو ميگی هر چی بود تموم شد ... آخه اين رسمش نميشه
عزيزم اشکم دراومد ... بيا تو اشکامو پاک کن
بيا تو دلم رو نشکن ... بيا تو غمم تموم کن
عزيزم گناه من کو ... که تو قلبمو شکوندی
ندونستی عاشقم من ؟ ... چرا شعرمو نخوندی ؟
عزيزم دوست دارم من ... از يه عالم خيلی بيشتر
تو منو سوزوندی آخر ... از همه بيشتر و بيشتر
به گناه هيچ و پوچی ... من ندارم جز تو ياور
همين .....
به وبلاگ همنفس بــــاران خوش آمدید ![]()
خوشحال می شم نظرات خودتون را در مورد
مطالب بیان کنید .
امیدوارم از مطالب و عکسها لذت ببرید .
متشکرم ![]()
به تو عادت کرده بودم